«ابراهيم امتى بود فرمانبردار خدا و به دور از هرگونه انحراف و هرگز به خداى يكتا شرك نورزيد».
«شاكر نعمتهاى خداوند بود، خدا او را برگزيد و به راه راست هدايتش كرد».
«و او را در دنيا نيكويى عطا كرديم و در آخرت در زمره صالحان و نيكان خواهد بود».
«سپس به تو وحى كرديم كه از آيين حنيف ابراهيم پيروى كن كه پاك و يكتاپرست بود و هرگز به خداى يكتا شرك نياورد».
اين آيات صفات مشخصه كسى است كه پرچمدار توحيد بود و خداوند به پيامبر اسلام دستور مىدهد كه از سنت و اصلى كه او تا آخر عمر پايبندش بود، پيروى كند. امام صادقعليه السلام مىفرمايند: ما و شيعيان ما هستيم كه ملت ابراهيم هستيم. اين صفات و خصوصيات لازمه همه كسانى است كه مىخواهند جامعه را به سوى وحدانيت خداى تعالى سوق دهند؛ كسانى كه دنبالهرو انبياء هستند و دوست مىدارند فطرت اوليه انسانها را كه بر توحيد پروردگار قرار گرفته، بارور سازند و به اذن اللَّه مردم را به كمال نهايى هدايت كنند كه هدف خلقت انسان نيز جز اين نيست.
انسان زاده شده تا صفات خداى تعالى را كه به صورت بالقوه در او وجود دارد، به فعليت برساند و در اجتماع خود زندگى خداگونهاى داشته باشد و نشانهاى از خداگونگى خود بر جاى بگذارد و سپس حيات روحانى خويش را تا ابدالآباد، در جاى ديگر ادامه دهد. كسانى كه مىتوانند انسانها را به چنين مرتبهاى سوق دهند «امت» نام دارند و حضرت ابراهيمعليه السلام يك امت بود. امت يعنى معلم انسان، يعنى راهبر به سوى پروردگار، يعنى كسى كه همه ابعاد وجودى افراد را داراست و مىتواند همه انسانها را در هر كجاى عالم و داراى هر سليقه و فرهنگ كه باشند، با ابعاد وجودى خود آشنا كند و به توحيد پروردگار برساند.
ويژگىهاى يك امت
قانِتاً لِلَّهِ؛ اولين خصوصيت يك معلم، رهبر، جلودار و امت، مطيع پروردگار بودن است؛ يعنى با ميل و رغبت و شوق و عشق، عَلَم بندگى پروردگار را در دست گرفته و نداى «أنا عَبدُكَ الضعيفُ الذليلُ الحَقيرُ المِسكينُ المُستَكين» سر داده.
با بندگان خدا نير فروتن و مهربان و بخشنده و دلسوز است و آنها را دوست مىدارد چرا كه خداوند بندگان خود را دوست مىدارد و نسبت به آنها مشفق و غفور و رئوف است.
خداى تعالى دژخيم بندگان خود نيست و دوست نمىدارد در عذاب مخلّد باشند، او مهربان و طالب هدايت آنهاست لكن آنها خود در اثر شهوت مال و جاه و شهرت، طوق بندگى او را پاره مىكنند و به زحمت مىافتند. اصولاً عذاب بر انسان عارضى است، نه اصلى.
كسى كه قرار است عنواندار امت باشد به خوبى مىفهمد كه در هر حدى از كمال باشد باز هم خداوند غنى بالذات و بى نياز از او است. اگر ذرهاى خود را ببيند، لحظاتى مىافتد، تا كى برخيزد و باز راه بيفتد! به همين جهت ذكر هميشگى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله اين بود: «اللّهمّ لا تَكِلنى الى نَفسى طَرفَةَ عَينٍ: خدايا يك لحظه مرا به خودم وامگذار». (نهج الفصاحه، ص259)
اينگونه است بندگى خدا و رهيدن از دام بندگى نفس و هوا و شهوات. چنين كسانى صلاحيت امت بودن دارند و مىتوانند مردم را با خدا آشنا سازند و همگان را بر محور توحيد جمع كنند.
حَنيفاً؛ بنده خدا - مخصوصاً آنكه جلودار و رهبر است - متمايل به چپ و راست نيست؛ يك راه را در پيش گرفته و آن هم راه مستقيم و به سوى بندگى خداست؛ «اليَمينُ و الشِمالُ مُضِلّة و الطريقُ الوُسطى هى الجادة: چپ و راست، گمراهى و راه ميانه، جاده مستقيم الهى است». (نهج البلاغه خطبه16)
نه دنيا را رها كرده و در گوشه انزوا به رهبانيت نشسته، نه حريصانه همه چيز را فداى دنيا ساخته بلكه از دنيا براى آخرت توشه مىگيرد و اين را راهى به سوى آن قرار مىدهد؛ «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ: بدينسان شما را امتى ميانهرو قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد».(بقره/143)
چنين كسى مىتواند خصوصيات زعامت اجتماع و خصوصيات بندگى خدا را همزمان حفظ كند؛ هم قادر است خود را در هر دو جهت دنيا و آخرت نگه دارد و هم مردم را.
وَ لَمْ يَكُنْ مِنَ الْمُشْرِكينَ؛ هيچ يك از ما چيزى از خود نداريم البته همه مختاريم و خود سعادت و شقاوت خويش را رقم مىزنيم اما تا عنايت و لطف و دستگيرى او نباشد، كسى به منزل هدايت بار نخواهد يافت لذا »من« گفتن در اين درگاه جايى ندارد؛ من عابدم، من عالمم، من مرجعم، من زعيمم و... اين اعتباريات، همه كالاى دكان دنيا و دورانداختنى است.
در طريقت تكيه بر تقوا و دانش كافريست / راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
اين «من» بايد كنار رود تا خدا ظاهر شود. مهمترين بتى كه انسان را به شرك مىكشاند، بت نفس است و تفاوتى ميان صدر و ذيل و عالم و جاهل و حاكم و رعيت نيست. چه بسا صاحب منصبى، عدهاى را به دنبال خود بكشاند و به جاى «من»، «ما» بگويد! اين «ما» نيز اگر در مقابل خدا باشد همان بت است. همه توجهات بايد به سوى خداى تعالى باشد و همگان تنها او را مدبر و همه كاره خود ببينند. از همين رو امام خمينىرحمه الله همواره در همه پيشامدها مردم را متوجه خدا مىكرد و پيروزىها را به او نسبت مىداد. منيّتها بايد كنار روند. اين ديدگاه كه «اگر با من خوبى، پس خوبى» بايد زدوده شود و به جاى آن هر كس با خدا خوب باشد، همه قربانش روند. در اين صورت است كه انسان از شرك خارج شده، موحد مىگردد و مهار نفس خويش را در دست مىگيرد. چنين كسى مىفهمد كه اگر كمى پاى خود را پس و پيش بگذارد تنبيه مىشود و هر چه بزرگتر باشد، تنبيهش شديدتر مىشود تا آنكه مثل پيامبر و امام است بايد تاوان سنگينترى براى لغزشهايش بپردازد. مگر نبود يعقوب نبى كه بخاطر ترك اولايى، مبتلا به فراغ يوسف شد و چهل سال گريه كرد؟ يا يوسف كه به جهت استغاثه به غير خدا، هفت سال در زندان گرفتار شد يا يونس در شكم ماهى!
شاكِراً لِأَنْعُمِهِ؛ آنكه خود و همه چيز خود را از خدا مىبيند، ديگر به غير خدا تكيه نمىكند و از ثنا و سپاس پروردگار خود غفلت نمىورزد. علامت تكيه بر خدا داشتن اين است كه اگر صبح كند و مردم همه دوستش بدارند و مدحش كنند و شب كند و همه دشمنش بدارند و ناسزايش گويند، در نظرش يكسان است. نه در هنگام اقبال مردم، باد مىكند و در در وقت اعراض آنها قهر. در اين صورت است كه به تعبير امام باقرعليه السلام دوست و ولى ائمه اطهارعليهم السلام مىشود پا جاى پاى آنها مىگذارد و مَثَل و نمونه آنها مىگردد.
شرط شاكربودن اين است كه انسان از خود چيزى نبيند. به راستى چه كسى از خود چيزى دارد؟ چشم و گوش و اعضا و جوارح از اوست؛ قدرت و حيات و علم و صفات خوب، همه از او است، آمدن به عالم و رفتن به عالم ديگر و زمان اين آمدن و رفتن و چگونه بودن در آن عالم و... همه در يد قدرت آن يكتاى بى همتاست! با اين وجود اين همه طغيان و سركشى براى چيست؟ چرا انسانى اينچنين ناقص، بايد همه را مطيع و بنده خود بخواهد و طالب الوهيت بر ديگران باشد؟ چرا نبايد شاكر و بنده خداى تعالى بود؟
اجْتَباهُ؛ خداى تعلى ابراهيمعليه السلام را برگزيد و او را »مجتبى« ساخت ]و از تفرق و تفرقه به وحدت كشاندش.[ او خواست و خدا نيز «جمعيتش» بخشيد؛ جمعيت داشتن يعنى جمع و جور كردن خود و پرهيز از خيالات متشطط. اگر كسى بتواند چند دقيقهاى ذهن خود را از همه تخيلات خالى كند و به يك جا متوجه گردد، كار مهمى كرده است.
اگر كسى بخواهد به خود بپردازد بايد خود را جمع و جور كند. اين جمع و جور شدن و جمعيت يافتن به تدريج خيالات انسان را كم مىكند و او را سبك مىسازد و موجب مىشود نمازش را راحت بخواند. قيل و قالهاى صبح و شام و كرد و گفتهاى اين و آن، دشمن جمعيت حواس است، تازه براى آنها كه كسى اطرافشان نيست، واى به حال آنان كه جمعيتى اطراف خود دارند و گروهى را به دنبال خود مىكشند!
وَ هَداهُ إلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ؛ راه راست، راه بندگى خداست؛ «وَ أَنِ اعْبُدُوني هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ: مرا پرستش كنيد كه راه مستقيم همين است». (يس/61) سفارش همه پيامبران الهى و تاج افتخار آنها و همه بندگان صالح و ملائكه مقرب همين بوده و هست؛ «وَ إذْ قالَ اللَّهُ يا عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ءَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُوني وَ أُمِّيَ إلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَكَ... ما قُلْتُ لَهُمْ إلاَّ ما أَمَرْتَني بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبّي وَ رَبَّكُمْ: آن گاه كه خدا فرمود: اى عيسى بن مريم آيا تو به مردم گفتى بجاى خدا، من و مادرم را به خدايى اختيار كنيد. گفت: منزهى تو... من چيزى جز آنچه مرا بدان مأمور كردى به آنها نگفتم. به آنها گفتم خداوندى را بپرستيد كه پروردگار من و پروردگار شماست». (مائده/116و117)
سعادت و افتخار هر كس در هر مقام و مرتبه و قبل از همه علما و بزرگان دين در بندگى پروردگار و خاكسارى آستان كبريائى او است كه هر كس بندهتر باشد نزد خدا و خلق محبوبتر است.
بارها گفتهايم كه مردم ايران و بلكه مردم همه دنيا به دنبال افراد صادق و باصفا هستند و آنها را دوست مىدارند. درست است كه قرآن كريم مىفرمايد: «أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ، ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنينَ» اما اين به آن معنا نيست كه انسانها بد خلق شده باشند. علت نادانى و بىايمانى آنها تبعيت از افراد نادان و فاسق است، بىشك اگر رهبرانى دانا و مصلح و صادق جلودارشان شوند، گام در راه اصلاح مىگذارند و به سوى كمال رهسپار مىشوند مگر نبود امام خمينىرحمه الله كه مردم دنيا به سوى او متوجه شدند و در گوشه گوشه عالم او را به عنوان رهبرى صادق پذيرفتند؟
بندگى خداى تعالى اين است كه انسان از منيت و خوديت خود استعفا دهد و مبلغ پروردگار و احكام او شود، نه مبلغ خود! وظيفه همه ماست كه اگر انسان صادق و باصفايى يافتيم كه در پى كلاهبردارى و رياكارى نيست، زير بال و پرش را بگيريم، نه آنكه چون دلخواه ما نيست بر سرش بزنيم! نبايد اولين شرط تعريف و تأييد ديگران، حركت آنها در مسير اميال و سلايق ما باشد. مهم اين است كه شخص، بنده خدا باشد و مطابق دستورات پروردگار حركت كند، نه بنده و مطيع ما! من نمىگويم همه طلبهها اما بسيارى از طلاب ما انسانهاى خوبى هستند و سعى مىكنند خوب باشند و راه خدا را در پيش گيرند. عدهاى نيز آنها را قبول داشتند و پشت سرشان نماز مىخواندند. چرا بايد آنها را از مساجدشان بيرون كرد؟ آنها سر به كار خود داشتند و مشغول تبليغ دين خدا بودند و مىخواستند مردم را با خدا آشنا كنند، اين كار زشتى بود كه با وجود صدق و صفاى آنها و محبوبيتشان در ميان مردم، به بهانههاى واهى و به دليل عدم حرفشنوى از جنابعالى كه صاحب پُستى هستى، او را اخراج كنى. تو كمى از آن پُست پايين بيا، از مركبت پياده شو، روى زمين بنشين، هم تو و هم او، همه از خاكيد. بگذاريد مردم استراحتى بكنند و نفسى به راحتى بكشند اين چه كارى است كه باز شهر را به هم بريزيد؟!
فعلاً عدهاى اى به فلان طلبه اقتدا مىكنند اين چه كارى است كه او را بيرون كنيد و كس ديگرى را به جايش بياوريد؟ اگر پيشنماز زياد داريد آنها را به جاهاى ديگر بفرستيد. اين همه مسجد بىامام جماعت و روستاى فاقد مبلغ!
مردم مىفهمند و ملتفت مىشوند. اگر جرأت سخن گفتن ندارند يا تكليف همه مثل هم نيست، دليل نمىشود كه شما هر كارى مىخواهيد بكنيد. بنده خدا شويد؛ دنبال خدا برويد؛ راه خدا را انتخاب كنيد. اين دنيا مىگذرد. اين موقعيت مىگذرد. زمانى خواهد آمد كه اثرى از هيچ كدام ما نخواهد بود. گذشتگان ما رفتند، ما و شما نيز خواهيم رفت. ما مىمانيم و خداى خودمان و بايد در برابر او جوابگو باشيم!
مدتى اين مسجد را محاصره كرديد و آن اوضاع را درآورديد، چه نتيجهاى گرفتيد؟ چه استفادهاى از اين كارها برديد؟ آيا واقعاً اين كار بندگى خدا بود؟ عدهاى در اينجا نماز مىخواندند و عزادارى مىكردند، گيرم كه كسى هم - به نظر شما - حرفهاى بدى زده، در حالى كه او هم هدفى جز خير و صلاح نداشته، نه مىخواست شهرت پيدا كند و نه در راديوهاى خارج مطرح شود، به او چه مربوط كه عدهاى از سخنانش گل گرفتند؟ هدف او رضاى خدا بوده و هست. آيا اين درست است كه بياييد و به كسانى كه نماز مىخوانند و عزادارى مىكنند و دنبال خدا هستند و احكام خدا را ابلاغ مىكنند، تهمت بزنيد و آن اوضاع را درآوريد؟ كدام عاقل و منصفى اين كارها را مىپسندد؟ دست برداريد از اين كارها، شهر را به هم نريزيد. آشوب به پا نكنيد. اين شهر ساكت است و همه دنبال كار خود هستند. ما در اينجا تنها نصيحتى مىكنيم و نصيحت ما كارى به كسى ندارد. كدام وقت بوده كه بخاطر صحبتهاى ما مردم به خيابان بريزند و شعار بدهند و با ديگران در بيفتند؟ دوستان ما همه سر به جيب خود دارند و در پى عبوديت پروردگار هستند. ديديد كه با لطف خدا كارى از كسى برنيامد. ديگر راه نيفتيد در اين مسجد و آن مسجد، يكى يكى طلبههاى ما را بيرون كنيد!