«وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ إنَّ الَّذينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ».(116)
«مَتاعٌ قَليلٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ».(117)
«به صرف دروغى كه زبانهايتان توصيف مىكند نگوييد اين حلال است و آن حرام، تا بر خدا دروغ بسته باشيد. آنها كه به خدا دروغ مىبندند رستگار نخواهند شد».
«بهرهاى اندك نصيبشان مىشود و عذابى دردناك در انتظارشان است».
سياق اين دو آيه درباره نهى از بدعت گذاردن در دين است. بدعت يعنى از پيش خود چيزى را جزء دين آوردن يا چيزى را از دين خارج ساختن؛ «كُلُّ بِدعَةٍ ضَلالة و كُلُّ ضَلالَةٍ فى النار: هر بدعتى گمراهى است و جايگاه گمراهى، آتش است». (كافى ج1، ص56)
مردم بر سه دستهاند: دسته اول كسانى كه علم به قرآن و سنت دارند و «عالم» ناميده مىشوند. دسته دوم كسانى كه علم به قرآن و سنت ندارند و بدون علم سخن مىگويند و خود نيز مىدانند كه آنچه مىگويند از قرآن و سنت نيست و يا مخالف با آنهاست. دسته سوم كسانى كه علم ندارند و در تطابق قرآن و سنت با آنچه مىگويند، مشكوكند.
دسته اول (علما) خود بر دو قسم مىباشند: علماى عامل و علماى منحرف.
علماى عامل، عالمان متقى و عادلى هستند كه نگهدارنده نفس و محافظ بر دين و مخالف هوا و مطيع امر مولايند. اينان در حقيقت بنده خداوند هستند و از اين بندگى مسرورند. چنين كسانى هنگامى كه از حرام و حلال پروردگار سخن مىگويند بسيار مراقبند تا خلاف دستور خدا و رسولصلى الله عليه وآله و اهل بيتعليهم السلام چيزى نگويند و از پيش خود چيزى را در دين وارد نسازند و اگر در اين زمينه خطا و اشتباهى كردند از اعتراف به اشتباه خود و جبران آن ابايى ندارند. بسيار بودند عالمان وارستهاى كه با وجود تأمل و تدقّق بسيار در مسألهاى حكمى صادر كردند و پس از مدتى به اشتباهبودن آن پى بردند و در كمال شجاعت، در كتابهاى بعدى نظر خويش را تغيير داده، به اشتباه خود اعتراف كردند.
در مقابل اين گروه، علماى منحرفى هستند كه با وجود اطلاع از قرآن و سنت، علم خويش را پنهان مىدارند و بخاطر منافع مادى، آيات حق را كتمان و بر خلاف آن عمل مىكنند. اينان همچون علماى يهودند كه خداوند در آيات مختلف قرآن كريم آنها را توبيخ و تقبيح كرده است؛ «مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمينَ: كسانى كه علم تورات بر آنها نهاده شد و بدان مكلف شدند، اما بدان عمل نكردند، در مثل به خرى مانند كه بار كتابها بر پشت كشند و از آن هيچ نفهمند مثل قومى كه آيات خدا را تكذيب كردند و خداوند ستمكاران را هدايت نخواهند كرد». (جمعه/5)
يهوديان سالها پيش از ظهور اسلام، به دليل علم به گسترش اسلام از مدينه، به اين شهر مهاجرت كردند تا زودتر از ديگران ايمان آورند اما پس از هجرت پيامبرصلى الله عليه وآله، علماى آنان با آنكه ايشان را شناختند و نشانههاى تورات را بر حضرتش منطبق ديدند، بخاطر حفظ موقعيت خود و ترس از دست دادن مال و رياست خويش از تصديق پيامبرصلى الله عليه وآله سر باز زدند و علاوه بر آنكه خود ايمان نياوردند، مانع ايمان نياوردن ديگران نيز شدند.
در امت اسلامى نيز بسيار بودند عالمانى كه با وجود علم به حق مولا علىعليه السلام و فرزندان ايشان و دانستن مصداق آيات متعددى كه در شأن ايشان نازل شده، علم خود را مخفى كردند و بدعتى آشكار در دين خدا پديد آوردند.
ابو مسروق گويد: به حضرت صادقعليه السلام عرض كردم: ما با مردم درباره مذهب و امامت شما گفتگو مىكنيم و با آنان احتجاج مىكنيم و با گفتار خداى تعالى دليل مىآوريم كه فرموده: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(نساء/59) آنها مىگويند اين آيه درباره فرماندهان قشون نازل گشته. باز با آنان با اين آيه احتجاج مىكنيم: «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(مائده/55) پاسخ مىدهند: اين آيه درباره مؤمنين نازل شده. پس باز دليل مىآوريم به اين آيه: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»(شورى/23) گويند: اين آيه درباره نزديكان و خويشان اسلامى نازل شده. ابومسروق گويد: من آنچه در خاطر داشتم از اين آيات و مانند آن و جوابهاى آنان را ذكر كردم. حضرت فرمودند: اگر چنين است پس با آنان مباهله كن. گفتم: چگونه مباهله كنم؟ فرمود: سه روز نفس خويش را اصلاح كن - گمانم فرمود - روزه بگير، غسل كن و با طرف خود به صحرا برو و انگشتان دست راست خود را در انگشتان او شبكه بينداز و او را انصاف ده؛ يعنى ابتدا به خود لعن و نفرين كن و بگو: بار خدايا اى پروردگار هفت آسمان و هفت زمين و اى داناى نهان و عيان و اى بخشنده مهربان اگر ابومسروق حقى را انكار كرده و ادعاى باطلى كرده پس بر او از آسمان عذابى دردناك نازل فرما. سپس نفرين را به او باز گردان و بگو: و اگر فلان كس حقى را انكار كرده و باطلى را ادعا كرده، عذابى دردناك از آسمان به او فرو آور. سپس فرمود: پس از آن درنگ نكنى كه اثر آن را در آن شخص به چشم خود خواهى ديد. ابومسروق گويد: پس به خدا سوگند هيچ كسى را نديدم كه به اين پيشنهاد من جواب مثبت دهد. (كافى ج2، ص513)
البته ممكن است در ميان علما و يا عوام اهل تسنن بعضى اهل انصاف باشند و با شنيدن حق بدان گرايش يابند اما معمولاً مردم تابع عالمان خود هستند و آنچه را كه آنها از روى نفس و هواى خود مىگويند، عين دين مىدانند و همان را مىپذيرند. مخصوصاً هنگامى كه در تمام طول عمر خود سخن حق را نشنيده و مجال تأمل بر آن را نيافتهاند.
در ميان عالمان شيعى نيز كم نبوده و نيستند كسانى كه در ظاهر عالم و فقيهاند اما در واقع سوداى رياست و ثروت و شهرت در سر دارند! هرچند تعداد اين افراد كمتر از عالمان عالم و متقى است و با وجود ستارگان پر فروغ آسمان فقاهت و اجتهاد، ذرهاى بيش نيستند و همچون كف روى آب، دوام و بقايى ندارند.
شيخ فضل اللَّه نورى
شيخ فضل اللَّه نورى در ابتدا از مجتهدين مشروطهخواه بود اما بعد از مدتى با زيركى به توطئه روسيه و انگليس در پس پرده مشروطهخواهى پى برد و نظريه مشروطهى مشروعه را مطرح كرد و دست از حمايت مشروطهخواهان برداشت و حتى با آنان به مخالفت برخاست. پس از آنكه تهران بوسيله مشروطهخواهان فتح شد و محمّد على شاه بر كنار و وليعهدش احمد ميرزا پادشاه شد، رئيس نظميه تهران، شيخ را بازداشت كرد و در دادگاهى به رياست شيخ ابراهيم زنجانى او را محاكمه كردند. بعد از پايان محاكمه ساختگى او را به ميدان توپخانه بردند تا در مقابل شهربانى به دارش بياويزند. بساط دار پيش از تشكيل دادگاه آماده شده بود. هنگامى كه شيخ پاى دار رفت، گفت: «أُفَوِّضُ أَمْري إلَى اللَّهِ إنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ: من كار خود به خدا وامىگذارم كه او كاملاً بر احوال بندگان آگاهست». (غافر/44) خطبهاى در حدود ده دقيقه براى مردم خواند و آماده شهادت شد. قبل از اجراى حكم يكى از مشروطهخواهان براى او پيغام آورد كه شما مشروطه را امضاء كنيد و خود را از كشتن رها سازيد شيخ گفت: ديشب پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله را در خواب ديدم كه به من فرمود فردا شب ميهمان من هستى و من چنين امضايى نمىكنم. آنگاه شهادتين گفت و سپس فرمود: «هذا كوفةٌ صغيرة». اين در حالى بود كه اگر شيخ به سفارت انگليس و روسيه پناه مىبرد يا پرچم آنان را بر سر خانهاش مىزد، امان مىيافت. وقتى پيشنهاد اين كار را به او دادند، گفت: من عمرى را در زير پرچم اسلام و قرآن زندگى كردم حال در اين آخر عمرى زير پرچم كفر بروم؟! هنگام شهادتش حاضران كف و سوت مىزدند و خوشحالى مىكردند و جالب آنكه پسرش نيز در ميان حضار بود و بر مرگ پدر شادى و خنده مىكرد و كف مىزد!
همانطور كه گفته شد آيه مورد بحث درباره نهى از بدعت و تهديد از آن است. وقتى عالم و فقيهى بخاطر دنيا، چيزى را كه جزء دين نيست در دين داخل كند و با علم و عمد آن را برگرفته از قرآن و سنت معرفى نمايد، اهل بدعت مىشود و خود و ديگران را به گمراهى و آتش مىكشاند. ضرر و خطر چنين كسانى براى جامعه به مراتب بيشتر از جهال و عوامى است كه چيزهايى مانند گره بستن به درختان و قفل زدن به امام زادگان را جزء دين مىآورند. در اين ميان وظيفه علماى متقى و پرهيزگار اين است كه علم خود را ظاهر سازند و در مقابل بدعت سكوت نكنند؛ قال رسولاللَّهصلى الله عليه وآله: «اذا ظَهَرَتِ البدع فى أمّتى فليُظهِرِ العالِمُ عِلمَه فَمَن لم يَفعَل فعَلَيهِ لَعنَةُ اللَّه: هنگامى كه بدعتها در امت من ظاهر شد وظيفه علماست كه علم خود را ظاهر سازند كه اگر چنين نكنند، لعنت خداوند بر آنان باد». (كافى ج1، ص54)
كسانى كه با بدعتگذاشتن در دين، حلال خدا را حرام و حرام او را حلال مىكنند شايد بتوانند در زندگى موقت دنيا به مقاصد خود دست يابند اما در آخرت عذاب الهى دامنشان را مىگيرد و در آن مخلّد خواهند بود.
تقوا تنها راه نجات
بر هر انسان خداجو و طالب هدايتى لازم است كه از ابتداى جوانى تقواى الهى را رعايت كند؛ يعنى نسبت به اوامرو نواهى قطعى دين كه مورد اتفاق و اجماع تمام عالمان و فقها، از صدر غيبت صغرى تا كنون بوده وجزء مسلّمات مذهب به شمار مىآيد ملتزم باشند. بعد از آن از خدا بخواهد كه او را با كسانى آشنا كند و با عالمانى همنشين سازد كه در دل حبّ خداى تعالى و اولياى او را دارند و همّ و غمشان بندگى خدا و جلب خشنودى او است. وقتى انسان ايمان به يكتايى خدا و رسالت پيغمبر خاتمصلى الله عليه وآله دارد و خود را به ولايت اهل بيت رسولاللَّهعليهم السلام آراسته، نبايد به صرف برخورد با بعضى عالمان دنيا طلب از دين خود سر خورده شود و يا گمان كند كه همه علما اينچنين هستند و امر دين به دست گرگان درنده افتاده و ديگر به هيچ عالمى نمىتوان اعتماد كرد! همانطور كه گفته شد اين قبيل افراد هميشه بودهاند ]لكن دين خدا قائم به آنان نيست و كم نبوده و نيستند عالمان ربانى و فقيهان عادلى كه دين خدا را براى مردم حفظ مىكنند [امام صادقعليه السلام مىفرمايند: دوست ندارم جوانان شما را جز در يكى از اين دو حال ببينم؛ يا عالم يا متعلم (دانش آموزنده) پس اگر چنين نكنند كوتاهى كرده و اگر كوتاهى كنند تباه ساخته و اگر تباه سازند گناه كرده و اگر گناه كنند در آتش ساكن مىشوند. به خدايى كه محمّدصلى الله عليه وآله را به حق فرستاده چنين است. (بحار ج1، ص170)[
اين روايت بسيار نزديك است به سخن مولا علىعليه السلام كه فرمود: «مردم بر سه دستهاند؛ عالم ربّانى - كه روح و قلبش متوجه خداست - يادگيرندهاى كه در راه نجات است و كفهاى روى آب كه از هر صدايى تبعيت كنند و به هر طرف مايل مىشوند، نه نور علم دارند و نه به تكيه گاه قابل اعتمادى تكيه كردهاند». (نهجالبلاغه، خطبه 143)
وقتى انسان نه عالم ربّانى باشد و نه متعلّم، در گرداب فتنهها و شبهات گير مىافتد و به اعماق گمراهى و آتش فرو مىرود. مؤمن حقيقى نبايد هر آنچه را كه پيش رويش گذاشتند، بپذيرد بلكه بايد كمى بينديشد و به قلب خود رجوع كند ]بايد متعلّم باشد، نه مقلّد صرف[. شخصى نزد حضرت آيتاللَّه نجابترحمه الله آمد و گفت: حضرت آقا، همين چيزهايى را كه شما مىگوييد فلان عالم مخالف شما هم مىگويد، از كجا بفهميم كه چه كسى راست مىگويد و چه كسى دروغ؟ مرحوم آقا فرمودند: به قلبت رجوع كن. وقتى انسان از روى صدق و صفا به خدا رجوع كند و راه هدايت را از او بخواهد، بى شك هدايت مىيابد به شرط آنكه طالب هدايت حقيقى باشد نه آنكه بخواهد حرف و سليقه خود را به كرسى بنشاند و از خدا بخواهد همان را برايش تصديق كند!