arrowصفحه اصلي arrow بیانات arrow تفسیر سوره نحل جلسه 55
چاپ ايميل

تفسير سوره نحل جلسه 55

«وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ إنَّ الَّذينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ».(116)

«مَتاعٌ قَليلٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ».(117)

«به صرف دروغى كه زبانهايتان توصيف مى‏كند نگوييد اين حلال است و آن حرام، تا بر خدا دروغ بسته باشيد. آنها كه به خدا دروغ مى‏بندند رستگار نخواهند شد».

«بهره‏اى اندك نصيبشان مى‏شود و عذابى دردناك در انتظارشان است».

 سياق اين دو آيه درباره نهى از بدعت گذاردن در دين است. بدعت يعنى از پيش خود چيزى را جزء دين آوردن يا چيزى را از دين خارج ساختن؛ «كُلُّ بِدعَةٍ ضَلالة و كُلُّ ضَلالَةٍ فى النار: هر بدعتى گمراهى است و جايگاه گمراهى، آتش است». (كافى ج1، ص56)

 مردم بر سه دسته‏اند: دسته اول كسانى كه علم به قرآن و سنت دارند و «عالم» ناميده مى‏شوند. دسته دوم كسانى كه علم به قرآن و سنت ندارند و بدون علم سخن مى‏گويند و خود نيز مى‏دانند كه آنچه مى‏گويند از قرآن و سنت نيست و يا مخالف با آنهاست. دسته سوم كسانى كه علم ندارند و در تطابق قرآن و سنت با آنچه مى‏گويند، مشكوكند.

دسته اول (علما) خود بر دو قسم مى‏باشند: علماى عامل و علماى منحرف.

علماى عامل، عالمان متقى و عادلى هستند كه نگهدارنده نفس و محافظ بر دين و مخالف هوا و مطيع امر مولايند. اينان در حقيقت بنده خداوند هستند و از اين بندگى مسرورند. چنين كسانى هنگامى كه از حرام و حلال پروردگار سخن مى‏گويند بسيار مراقبند تا خلاف دستور خدا و رسول‏صلى الله عليه وآله و اهل بيت‏عليهم السلام چيزى نگويند و از پيش خود چيزى را در دين وارد نسازند و اگر در اين زمينه خطا و اشتباهى كردند از اعتراف به اشتباه خود و جبران آن ابايى ندارند. بسيار بودند عالمان وارسته‏اى كه با وجود تأمل و تدقّق بسيار در مسأله‏اى حكمى صادر كردند و پس از مدتى به اشتباه‏بودن آن پى بردند و در كمال شجاعت، در كتابهاى بعدى نظر خويش را تغيير داده، به اشتباه خود اعتراف كردند.

در مقابل اين گروه، علماى منحرفى هستند كه با وجود اطلاع از قرآن و سنت، علم خويش را پنهان مى‏دارند و بخاطر منافع مادى، آيات حق را كتمان و بر خلاف آن عمل مى‏كنند. اينان همچون علماى يهودند كه خداوند در آيات مختلف قرآن كريم آنها را توبيخ و تقبيح كرده است؛ «مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمينَ: كسانى كه علم تورات بر آنها نهاده شد و بدان مكلف شدند، اما بدان عمل نكردند، در مثل به خرى مانند كه بار كتابها بر پشت كشند و از آن هيچ نفهمند مثل قومى كه آيات خدا را تكذيب كردند و خداوند ستمكاران را هدايت نخواهند كرد». (جمعه/5)

يهوديان سالها پيش از ظهور اسلام، به دليل علم به گسترش اسلام از مدينه، به اين شهر مهاجرت كردند تا زودتر از ديگران ايمان آورند اما پس از هجرت پيامبرصلى الله عليه وآله، علماى آنان با آنكه ايشان را شناختند و نشانه‏هاى تورات را بر حضرتش منطبق ديدند، بخاطر حفظ موقعيت خود و ترس از دست دادن مال و رياست خويش از تصديق پيامبرصلى الله عليه وآله سر باز زدند و علاوه بر آنكه خود ايمان نياوردند، مانع ايمان نياوردن ديگران نيز شدند.

در امت اسلامى نيز بسيار بودند عالمانى كه با وجود علم به حق مولا على‏عليه السلام و فرزندان ايشان و دانستن مصداق آيات متعددى كه در شأن ايشان نازل شده، علم خود را مخفى كردند و بدعتى آشكار در دين خدا پديد آوردند.

ابو مسروق گويد: به حضرت صادق‏عليه السلام عرض كردم: ما با مردم درباره مذهب و امامت شما گفتگو مى‏كنيم و با آنان احتجاج مى‏كنيم و با گفتار خداى تعالى دليل مى‏آوريم كه فرموده: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(نساء/59) آنها مى‏گويند اين آيه درباره فرماندهان قشون نازل گشته. باز با آنان با اين آيه احتجاج مى‏كنيم: «إنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(مائده/55) پاسخ مى‏دهند: اين آيه درباره مؤمنين نازل شده. پس باز دليل مى‏آوريم به اين آيه: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»(شورى/23) گويند: اين آيه درباره نزديكان و خويشان اسلامى نازل شده. ابومسروق گويد: من آنچه در خاطر داشتم از اين آيات و مانند آن و جوابهاى آنان را ذكر كردم. حضرت فرمودند: اگر چنين است پس با آنان مباهله كن. گفتم: چگونه مباهله كنم؟ فرمود: سه روز نفس خويش را اصلاح كن - گمانم فرمود - روزه بگير، غسل كن و با طرف خود به صحرا برو و انگشتان دست راست خود را در انگشتان او شبكه بينداز و او را انصاف ده؛ يعنى ابتدا به خود لعن و نفرين كن و بگو: بار خدايا اى پروردگار هفت آسمان و هفت زمين و اى داناى نهان و عيان و اى بخشنده مهربان اگر ابومسروق حقى را انكار كرده و ادعاى باطلى كرده پس بر او از آسمان عذابى دردناك نازل فرما. سپس نفرين را به او باز گردان و بگو: و اگر فلان كس حقى را انكار كرده و باطلى را ادعا كرده، عذابى دردناك از آسمان به او فرو آور. سپس فرمود: پس از آن درنگ نكنى كه اثر آن را در آن شخص به چشم خود خواهى ديد. ابومسروق گويد: پس به خدا سوگند هيچ كسى را نديدم كه به اين پيشنهاد من جواب مثبت دهد. (كافى ج2، ص513)

البته ممكن است در ميان علما و يا عوام اهل تسنن بعضى اهل انصاف باشند و با شنيدن حق بدان گرايش يابند اما معمولاً مردم تابع عالمان خود هستند و آنچه را كه آنها از روى نفس و هواى خود مى‏گويند، عين دين مى‏دانند و همان را مى‏پذيرند. مخصوصاً هنگامى كه در تمام طول عمر خود سخن حق را نشنيده و مجال تأمل بر آن را نيافته‏اند.

در ميان عالمان شيعى نيز كم نبوده و نيستند كسانى كه در ظاهر عالم و فقيه‏اند اما در واقع سوداى رياست و ثروت و شهرت در سر دارند! هرچند تعداد اين افراد كمتر از عالمان عالم و متقى است و با وجود ستارگان پر فروغ آسمان فقاهت و اجتهاد، ذره‏اى بيش نيستند و همچون كف روى آب، دوام و بقايى ندارند.

شيخ فضل اللَّه نورى

شيخ فضل اللَّه نورى در ابتدا از مجتهدين مشروطه‏خواه بود اما بعد از مدتى با زيركى به توطئه روسيه و انگليس در پس پرده مشروطه‏خواهى پى برد و نظريه مشروطه‏ى مشروعه را مطرح كرد و دست از حمايت مشروطه‏خواهان برداشت و حتى با آنان به مخالفت برخاست. پس از آنكه تهران بوسيله مشروطه‏خواهان فتح شد و محمّد على شاه بر كنار و وليعهدش احمد ميرزا پادشاه شد، رئيس نظميه تهران، شيخ را بازداشت كرد و در دادگاهى به رياست شيخ ابراهيم زنجانى او را محاكمه كردند. بعد از پايان محاكمه ساختگى او را به ميدان توپخانه بردند تا در مقابل شهربانى به دارش بياويزند. بساط دار پيش از تشكيل دادگاه آماده شده بود. هنگامى كه شيخ پاى دار رفت، گفت: «أُفَوِّضُ أَمْري إلَى اللَّهِ إنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ: من كار خود به خدا وامى‏گذارم كه او كاملاً بر احوال بندگان آگاهست». (غافر/44) خطبه‏اى در حدود ده دقيقه براى مردم خواند و آماده شهادت شد. قبل از اجراى حكم يكى از مشروطه‏خواهان براى او پيغام آورد كه شما مشروطه را امضاء كنيد و خود را از كشتن رها سازيد شيخ گفت: ديشب پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله را در خواب ديدم كه به من فرمود فردا شب ميهمان من هستى و من چنين امضايى نمى‏كنم. آنگاه شهادتين گفت و سپس فرمود: «هذا كوفةٌ صغيرة». اين در حالى بود كه اگر شيخ به سفارت انگليس و روسيه پناه مى‏برد يا پرچم آنان را بر سر خانه‏اش مى‏زد، امان مى‏يافت. وقتى پيشنهاد اين كار را به او دادند، گفت: من عمرى را در زير پرچم اسلام و قرآن زندگى كردم حال در اين آخر عمرى زير پرچم كفر بروم؟! هنگام شهادتش حاضران كف و سوت مى‏زدند و خوشحالى مى‏كردند و جالب آنكه پسرش نيز در ميان حضار بود و بر مرگ پدر شادى و خنده مى‏كرد و كف مى‏زد!

همانطور كه گفته شد آيه مورد بحث درباره نهى از بدعت و تهديد از آن است. وقتى عالم و فقيهى بخاطر دنيا، چيزى را كه جزء دين نيست در دين داخل كند و با علم و عمد آن را برگرفته از قرآن و سنت معرفى نمايد، اهل بدعت مى‏شود و خود و ديگران را به گمراهى و آتش مى‏كشاند. ضرر و خطر چنين كسانى براى جامعه به مراتب بيشتر از جهال و عوامى است كه چيزهايى مانند گره بستن به درختان و قفل زدن به امام زادگان را جزء دين مى‏آورند. در اين ميان وظيفه علماى متقى و پرهيزگار اين است كه علم خود را ظاهر سازند و در مقابل بدعت سكوت نكنند؛ قال رسول‏اللَّه‏صلى الله عليه وآله: «اذا ظَهَرَتِ البدع فى أمّتى فليُظهِرِ العالِمُ عِلمَه فَمَن لم يَفعَل فعَلَيهِ لَعنَةُ اللَّه: هنگامى كه بدعتها در امت من ظاهر شد وظيفه علماست كه علم خود را ظاهر سازند كه اگر چنين نكنند، لعنت خداوند بر آنان باد». (كافى ج1، ص54)

كسانى كه با بدعت‏گذاشتن در دين، حلال خدا را حرام و حرام او را حلال مى‏كنند شايد بتوانند در زندگى موقت دنيا به مقاصد خود دست يابند اما در آخرت عذاب الهى دامنشان را مى‏گيرد و در آن مخلّد خواهند بود.

تقوا تنها راه نجات

بر هر انسان خداجو و طالب هدايتى لازم است كه از ابتداى جوانى تقواى الهى را رعايت كند؛ يعنى نسبت به اوامرو نواهى قطعى دين كه مورد اتفاق و اجماع تمام عالمان و فقها، از صدر غيبت صغرى تا كنون بوده و  جزء مسلّمات مذهب به شمار مى‏آيد ملتزم باشند. بعد از آن از خدا بخواهد كه او را با كسانى آشنا كند و با عالمانى همنشين سازد كه در دل حبّ خداى تعالى و اولياى او را دارند و همّ و غمشان بندگى خدا و جلب خشنودى او است. وقتى انسان ايمان به يكتايى خدا و رسالت پيغمبر خاتم‏صلى الله عليه وآله دارد و خود را به ولايت اهل بيت رسول‏اللَّه‏عليهم السلام آراسته، نبايد به صرف برخورد با بعضى عالمان دنيا طلب از دين خود سر خورده شود و يا گمان كند كه همه علما اينچنين هستند و امر دين به دست گرگان درنده افتاده و ديگر به هيچ عالمى نمى‏توان اعتماد كرد! همانطور كه گفته شد اين قبيل افراد هميشه بوده‏اند ]لكن دين خدا قائم به آنان نيست و كم نبوده و نيستند عالمان ربانى و فقيهان عادلى كه دين خدا را براى مردم حفظ مى‏كنند [امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند: دوست ندارم جوانان شما را جز در يكى از اين دو حال ببينم؛ يا عالم يا متعلم (دانش آموزنده) پس اگر چنين نكنند كوتاهى كرده و اگر كوتاهى كنند تباه ساخته و اگر تباه سازند گناه كرده و اگر گناه كنند در آتش ساكن مى‏شوند. به خدايى كه محمّدصلى الله عليه وآله را به حق فرستاده چنين است. (بحار ج1، ص170)[

 اين روايت بسيار نزديك است به سخن مولا على‏عليه السلام كه فرمود: «مردم بر سه دسته‏اند؛ عالم ربّانى - كه روح و قلبش متوجه خداست - يادگيرنده‏اى كه در راه نجات است و كفهاى روى آب كه از هر صدايى تبعيت كنند و به هر طرف مايل مى‏شوند، نه نور علم دارند و نه به تكيه گاه قابل اعتمادى تكيه كرده‏اند». (نهج‏البلاغه، خطبه 143)

وقتى انسان نه عالم ربّانى باشد و نه متعلّم، در گرداب فتنه‏ها و شبهات گير مى‏افتد و به اعماق گمراهى و آتش فرو مى‏رود. مؤمن حقيقى نبايد هر آنچه را كه پيش رويش گذاشتند، بپذيرد بلكه بايد كمى بينديشد و به قلب خود رجوع كند ]بايد متعلّم باشد، نه مقلّد صرف[. شخصى نزد حضرت آيت‏اللَّه نجابت‏رحمه الله آمد و گفت: حضرت آقا، همين چيزهايى را كه شما مى‏گوييد فلان عالم مخالف شما هم مى‏گويد، از كجا بفهميم كه چه كسى راست مى‏گويد و چه كسى دروغ؟ مرحوم آقا فرمودند: به قلبت رجوع كن. وقتى انسان از روى صدق و صفا به خدا رجوع كند و راه هدايت را از او بخواهد، بى شك هدايت مى‏يابد به شرط آنكه طالب هدايت حقيقى باشد نه آنكه بخواهد حرف و سليقه خود را به كرسى بنشاند و از خدا بخواهد همان را برايش تصديق كند!

 
 
< بعد   قبل >
كليه حقوق نزد پايگاه اطلاع رساني دفتر حضرت آيت الله حاج سيدعلي محمد دستغيب محفوظ ميباشد.