«پس از آنچه خدا روزى حلال و طيّب شما قرار داده تناول كنيد و اگر خدا را مىپرستيد شكر نعمت او را بجاى آوريد».
فَكُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ ؛ هر آنچه انسان مىخورد و مىآشامد و زندگى و سلامتش بدان قوام مىيابد، رزق خداى تعالى است؛ زمين، آب، آفتاب، حيوانات و انسانها، همگى تنها وسيلهاى جهت تأمين رزق مىباشند؛ «إنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتينُ: تنها او است كه روزىرسان همه موجودات است».(ذاريات/58) اگر انسان از سر غفلت و بى توجهى ديگران را رازق خود بداند و گمان كند رئيس اداره يا همسر يا پدر و يا فرزندان روزى او را مىرسانند به دام شرك افتاده، از توحيد خداى تعالى دور گشته است. اما اگر توجه به رازقيت خداوند نمايد و تنها او را منعم و رازق خويش ببيند از جاده قرآن و سنت بيرون نمىرود؛ نه به مال ديگران طمع مىورزد و نه جاهطلبى مىكند و نه فريب دنيا را مىخورد بلكه مطابق همان فهمى كه خداوند به او داده، عمل مىكند. همچنين به كسانى كه راه غير خدا را مىروند اعتنا نمىكند و تمام توجه و محبّتش به كسانى معطوف مىشود كه رضاى خدا را مىطلبند و راه او را مىپويند، فارغ از اينكه كدام گروه داراى چه شأن و مرتبهى مادى هستند؛ فقير يا غنى، پادشاهند يا گدا!
حَلالاً طَيِّباً؛ حلال يعنى آنكه انسان آنچه را كه خداوند حرام فرموده نخورد، در معاملات و داد و ستدها دستورات الهى را رعايت كند و مواظب باشد به حرام نيفتد، اموال خود را از راه حلال به دست آورد و چشم به مال ديگران ندوزد و از شبهات بپرهيزد.
«طيب» يعنى چيزى كه نجس نباشد و براى بدن ضرر نداشته باشد.
وَ اشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ؛ شكر نعمت با پنج چيز حاصل مىشود. اول آنكه توجه به منعم داشته باشد؛ يعنى بداند آنچه نصيب و روزيش شده از جانب پروردگار است. دوم آنكه با زبان نيز خدا را شكر كند و «الحمد للَّه» و «شكراً للَّه» بگويد. سوم آنكه از نعمتهاى خداوند در راه صحيح استفاده كند؛ قوت و توانى را كه از خوردن غذا بدست آورده در راه بندگى خدا و دورى از معصيت صرف كند و الا كسى كه زور و بازوى خود را در راه ظلم به ديگران و آزار بندگان خدا صرف مىكند، شكر خدا را بجاى نياورده، كفران و ناسپاسى كرده است. چهارم آنكه به نعمتهاى خداوند احترام بگذارد و از اسراف و تبذير آنها بپرهيزد: «إنَّ الْمُبَذِّرينَ كانُوا إخْوانَ الشَّياطينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً: اسراف كنندگان برادران شيطانند و شيطان كفران پروردگار خود كرده».(اسراء/27) پنجم آنكه نسبت به فرائض خود مقيد باشد، بجا آوردن نماز و روزه و ساير واجبات، همگى شكرگذارى نعمتهاى خداست.
إنْ كُنْتُمْ إيّاهُ تَعْبُدُونَ؛ از اين قسمت آيه معلوم مىشود كه انسان شاكر، بنده خداست و آنكه كفران مىكند، بندگى ندارد چرا كه رئيس و سرمايه و مدرك و خلاصه غير خدا را رازق خود مىداند و توجهى به رازق اصلى ندارد؛ آنكه زبانش به اداى شكر نعمتهاى پروردگار نمىچرخد، اگر بنده خدا بود و نعمتهاى خويش را از او مىديد قطعاً شكرگذارى مىكرد و سپاس خدا را به زبان مىآورد. همچنانكه رويه اولياى خدا اينچنين بود؛ حضرت آيتاللَّه نجابترحمه الله هميشه زبانش به شكر گويا بود و همواره ذكر «يا ربّ شكور» بر لبانش جارى بود. پيامبر گرامى اسلامصلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام نيز دائماً در حال شكر بودند و به هر نعمتى كه برمى خوردند، هم به زبان شكر خدا را جارى مىكردند و هم سجده شكر بجا مىآوردند، از امام باقرعليه السلام نقل شده كه هر گاه از نعمتى ياد مىكردند، حتى اگر بر روى زين اسب بودند، به عنوان سجده شكر، سر خويش را پايين مىآوردند و در همان حال سجده مىكردند كه بندگى خدا همين است.
«خداوند، مردار و خون و گوشت خوك و آنچه را كه جز به نام خدا سر بريدهاند بر شما حرام كرده است اما اگر كسى ناچار شود در صورتى كه تجاوز و تعدى نكند، خداوند آمرزنده و مهربان است».
مردار، خون، گوشت خوك و آنچه كه جز به نام خدا سربريده شده، چهار چيزى است كه در اين آيه به حرمت خوردن آنها تصريح شده است. اين حكم درآيه 173 سوره بقره و آيه 3 سوره مائده نيز آمده است.
مردار؛ مرده هر حيوانى را مردار يا »ميته« مىگويند، حتى ماهيان دريا. البته ذبح ماهى به اين است كه به صورت زنده صيد شود و خارج از آب بميرد. ميته حيواناتى كه خون جهنده ندارند (مانند ماهى) طاهراست اما خوردنشان جايز نيست. ميته حيواناتى كه خون جهنده دارند، چه حلال گوشت باشند، چه حرام گوشت، نجس و خوردنشان حرام است. حيوانات حرام گوشتى كه خون جهنده دارند، اگر چه خوردنشان حرام است اما قابل تذكيه مىباشند يعنى اگر با شرايطى كه بعداً گفته مىشود، ذبح شوند يا شكار گردند، بدنشان پاك مىشود و مىتوان از پوست يا مويشان به عنوان لباس در غير نماز استفاده كرد.
خوردن ميته حيوانات اضافه بر اينكه حرام است براى بدن نيز مضر مىباشد.
ذبح شرعى (سر بريدن) حيوان پنج شرط دارد؛ اول: كسى كه سر حيوان را مىبرد، چه زن باشد، چه مرد، بايد مسلمان باشد و اظهار دشمنى با اهل بيت پيغمبرصلى الله عليه وآله نكند. دوم: سر حيوان را با چيزى ببرد كه از آهن باشد ولى چنانچه آهن پيدا نشود و طورى باشد كه اگر سر حيوان را نبرد مىميرد يا عرفاً ذبح آن حيوان براى انسان ضرورت داشته باشد، با هر چيز تيزى كه چهار رگ آن را جدا كند، مانند شيشه يا سنگ تيز، مىشود سر آن را بريد. سوم: در موقع سر بريدن، جلوى بدن رو به قبله باشد. چهارم: وقتى مىخواهد سر حيوان را ببرد يا كارد به گلويش بگذارد به نيت سر بريدن، نام خدا را ببرد و همين قدر كه «بسم اللَّه» بگويد كافى است. پنجم: در صورتى كه زنده بودن حيوان در حال ذبح معلوم نباشد بايد حيوان بعد از سر بريدن حركتى بكند، اگر چه چشم يا دم خود را حركت دهد.
چنانچه رو به قبله بودن يا «بسم اللَّه» را فراموش كند اشكال ندارد اما اگر ب هر دليل هر چند از روى فراموشى چهار رگ بريده نشود، حيوان پاك نمىشود و گوشت آن هم حرام است.
خون؛ خون انسان و هر حيوانى كه خون جهنده دارد نجس است پس خون حيوانى كه مانند ماهى و پشه خون جهنده ندارند پاك مىباشد. اگر حيوان حلال گوشت را به دستورى كه در شرع معين شده بكشند و خون آن به مقدار معمول بيرون بيايد، خونى كه در بدنش مىماند پاك اما خوردنش حرام است. البته اجزايى مانند قلب و جگر كه هر چه بشويند باز هم خون ازآن بيرون مىآيد، خوردنشان جايز است. اگر بعد از سر بريدن حيوان، به علت نفس كشيدن يا به واسطه اينكه سر حيوان در جاى بلندى بود، خون به بدن برگردد، آن خون نجس است.
گوشت خوك؛ تمام اجزاى خوك - همچنين سگ - حتى مو و استخوان و پنجه و ناخن و رطوبتهاى آن، نجس و غير قابل تذكيه است. كفار نيز تمام اجزاى بدنشان نجس مىباشد. كافر يعنى كسى كه منكر خداست يا براى خدا شريك قرار مىدهد يا بت مىپرستد يا دشمن حضرت خاتم الانبياء محمّد بن عبد اللَّهصلى الله عليه وآله و اهل بيت(عليهم السلام) باشد و نيز كسى كه ضرورى دين؛ يعنى چيزى را كه مثل نماز و روزه، مسلمانان جزء دين اسلام مىدانند، منكر شود، چنانچه بداند آن چيز ضرورى دين است و انكار آن به انكار خدا يا دشمنى با پيامبرصلى الله عليه وآله يا اهل بيت(عليهم السلام) برمىگردد، نجس مىباشد.
اهل كتاب يعنى يهود و نصارا و مجوس ذاتاً طاهرند و لزوم اجتناب از آنها بخاطر پرهيز نكردن آنها از خوردن شراب و گوشت خوك و ساير نجاسات است.
اگر كفار در حال دشمنى با خدا و پيامبر بميرند هيچ راه نجاتى برايشان نيست اما كافرى كه مستضعف فكرى بوده و عنادى نداشته، اميد است كه با رحمت پروردگار نجات يابد. بى شك چنين كافرى هرگز مانند مسلمانان ظالمى نيست كه خونهاى بسيار ريختهاند و حقوق مردم را پايمال كردهاند و هيچ راه نجاتى براى خود باقى نگذاردهاند.
وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ؛«أُهِلَّ» از ريشه «اهلال» است و اهلال به معناى «صداى بلند دادن» مىباشد. مشركان هنگام بريدن سر حيوانات با صداى بلند، نام بتها را بر زبان مىآوردند، اين كار موجب حرام شدن حيوان مىشود لذا لازم است در هنگام ذبح، نام خدا بر زبان رانده شود.
فَمَنِ اضْطُرَّ؛ اگر كسى چيز حلالى براى خوردن نيابد و بترسد كه از گرسنگى بميرد مىتواند به حد ضرورت از مردار حيوانات تناول كند. اين كار نه تنها گناهى ندارد بلكه واجب است يعنى اگر از آن مردار نخورد و بميرد، مانند كسى است كه خودكشى كرده.
غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ؛ «عاد» از ريشه «عدوان» است كه به راهزنان و دزدان مسلح گفته مىشود.
«باغ» در اصل «باغى» بود كه ياء حذف شد. باغى در لغت به معناى ظالم است و در اصطلاح به كسى اطلاق مىشود كه بر امام معصوم خروج كند و در مقابل او قيام مسلحانه كند. اين دو گروه خونشان مباح است و چنانچه از روى اضطرار نيز گوشت مرده تناول كنند، باز هم گناه كردهاند و عقوبت مىشوند.
از نظر تاريخى تنها در زمان حكومت مولا على(عليه السلام) بود كه امام معصوم حاكم گرديد به همين جهت اصحاب جمل و صفين و نهروان همگى باغى بودند. لكن در واقع همه بنى اميه و بنى عباس هم باغى محسوب مىشوند چرا كه حق ائمه اطهار(عليهم السلام) را غصب كردند.
در حكومت اسلامى كه حاكم آن امام معصوم يا فقيه عادل مىباشد، پيروان تمام اديان حتى پيروان فرق ضاله، مال و جان و آبرويشان محترم است اما هر كس، حتى اگر مسلمان باشد، چنانچه در مقابل حاكم اسلامى بايستد و سلاح به دست گيرد و مردم را بكشد، باغى محسوب مىشود و قاضى عادل مىتواند حكم به اعدام او نمايد مگر آنكه قبل از دستگيرى و محاكمه، توبه كند البته پس از توبه نيز اگر اولياى مقتولين، نه عفو كنند و نه راضى به ديه شوند، شخص محارب به عنوان قصاص بايد كشته شود.
در اوايل انقلاب، هنگامى كه حضرت امام خمينىرحمه الله هنوز در قم بودند، به ديدارشان رفتيم از ايشان پرسيدم نظرتان درباره مجاهدين خلق چيست؟ امام پاسخ دادند: «رئيسشان گفته ما مسلمانيم و قرار است امروز بيايند و شهادتين بگويند». بنابراين تا زمانى كه اعضاى گروه مجاهدين خلق اسلحه به دست نگرفته بودند، امام با آنها كارى نداشت و صرف گفتن شهادتين را از آنها پذيرفته بود اما زمانى كه در مقابل نظام سلاح به دست گرفتند و مردم را به گلوله بستند، محارب به حساب آمدند و یاغى شدند.