|
بسم الله الرحمن الرحيم
تفسير سوره انبياء جلسه هشتم آيه 24 تا 27
أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ هذا ذِكْرُ مَنْ مَعِيَ وَ ذِكْرُ مَنْ قَبْلي بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ«24»
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إلاَّ نُوحي إلَيْهِ أَنَّهُ لا إلهَ إلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِ«25»
وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ«26»
لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ«27»
آيا مشركان خداى تعالى را رها كرده، خدايان باطل و بىاثر را برگرفتند؟ بگو برهانتان چيست بياوريد. اين ذكر خداى يكتا، سخن من و عالِمان امت من است و همه انبياء و دانشمندان پيش از من، اما اكثر اين مشركان جاهل، به حق دانا نيستند كه از آن اعراض مىكنند.
و ما هيچ رسولى را به رسالت نفرستاديم جز آنكه به او وحى مىكرديم كه به جز من خدائى نيست تنها مرا به يكتايى پرستش كنيد و بس.
و گفتند كه خداى رحمان داراى فرزند است حاشا خدا پاك و منزه از آن است بلكه همه بندگان مقرب خدا هستند.
كه هرگز پيش از امر خدا كارى نخواهند كرد و هر چه كنند به امر اوست.
أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً؛ خداى تعالى خطاب به كسانى كه غير خالق و مدبر و منشأ خود و ديگران را به عنوان اله و معبود برگزيدند، مىفرمايد: برهان خود را بر اين كار بياوريد. اين - اشاره به توحيد پروردگار كه در آيات بعد مىآيد - سخن كسانى است كه همراه با پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله هستند (ائمه اطهارعليهم السلام و مؤمنين) و نيز سخن كسانى است كه قبل از ايشان بودند. اما اكثر مشركين و غير موحدين، علم به حق ندارند و از آن اعراض مىكنند.
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إلاَّ نُوحي إلَيْهِ أَنَّهُ لا إلهَ إلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِ«25»
خداوند هيچ رسولى را نفرستاد جز آنكه بر او وحى فرمود - استمرار وحى از گذشته - تا به مردم ابلاغ كند كه هيچ معبود و محبوب و معشوقى جز خداوند يكتا وجود ندارد لا إلهَ إلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِ پس سزاوار است كه تنها او را عبادت نمايند. اين آيه تائيد آيه قبل است كه فرمود ذِكْرُ مَنْ قَبْلي: همه پيامبران قبل از من نيز چنين مىگفتند و هم دليلى است بر توحيد پروردگار، بدان جهت كه همه پيامبران الهى، زبان حال و قالشان اين بود كه جز خداى يكتا خدائى نيست.
وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ«26»
كفار و مشركين مىگفتند خداوند براى خود فرزند اختيار كرده است، گروهى ملائكه را دختران خدا مىدانستند گروهى ديگر عيسىعليه السلام را فرزند او مىخواندند و گروهى نيز مىگفتند »عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ : عُزَير فرزند خداست« خداوند در اين آيه صراحتاً هرگونه فرزندگزينى را از خود نفى مىكند چرا كه او هيچ نيازى بدان ندارد.
بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ؛ كسانى كه كفار آنها را فرزند خدا پنداشتند (ملائكه، عيسى و عزيرعليهما السلام) و نيز همه پيامبران الهى و ائمه اطهارعليهم السلام مورد اكرام و احترام پروردگارند.
لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ«27»
آنها از آنچه پروردگار عالم نظر دارد و رأيش بدان تعلق گرفته سبقت نمىگيرند و هر چه مىكنند و مىگويند، بعد از آن است كه خداوند گفته و خواسته است و تنها به امر او عمل مىكنند.
توحيد در بيان شهيد دستغيب
آيا كسى مىتواند منكر هستى شود؟ هستى قطع نظر از حدود و ماهيات آثارش همه جا را فرا گرفته و آن يكى است، هستى يكى است، آسمان و زمين، حيوان و انسان و غيره همه موجودند السَّماءُ مَوجودٌ و الأرضُ مَوجودٌ... خود آسمان و زمين قطع نظر از هستى كه چيزى نيست. البته ادراك آن پس از مجاهدات خيلى آسان است، گاه مىشود چون خودش محجوب است تكفير مىكند )ألْمَرءُ عَدُوٌّ لِما جَهلَهُ( كسى كه چيزى را نمىفهمد آن را دشمن نيز مىدارد. خودش را دانا و ديگرى را نادان مىشمارد، عين توحيد را كفر مىپندارد، حجاب خودش را از ادراك واقع و حقيقت نمىبيند، عيب جهل به ديگران مىگذارد، خداوند در قرآن مىفرمايد: »خداوند نور آسمانها و زمين است« نور كه همان وجود است؛ عرض كردم آسمان و زمين قطع نظر از هستى چيزى نيست.
هستى است كه آسمان را آسمان كرده و انسان را انسان؛ همه را هست كرده است. اگر يك لحظه هستى نباشد، هيچ چيزى نيست. خود ماهيت كه هيچ است، هستى است كه آن را ظهور داده اين حد را آشكار كرده است، آشكار كننده هستى است خداست كه آسمان و زمين و موجودات را ظاهر فرموده، هستى داده است اين هستى با آن سعه و اين وحدت كه هيچ موجودى از آن جدا نيست وگرنه موجود نيست، اين معنى را اگر به نور دل ادراك كرد مسأله قرب خدا و معيت قيّوميه الهيّه را خوب مىفهمد. (كتاب توحيد، شهيد آيتاللَّه دستغيب)
توحيد ذاتى
تمام موجودات عالم يك نقطه مشترك دارند كه آن وجود است. پس اگر وجود از موجودى سلب شود، چيزى برايش باقى نمىماند و معدوم و نيست مىشود. بهترين دليلى كه دلالت بر وجود پروردگار مىكند، وجود موجودات است. اگر كسى منكر وجود خداوند شود قبل از هر چيز منكر وجود خود شده پس وجود و هستى خود او دليل بر بودن خداوند است چون او واجب الوجود و مؤثر است و اين ممكن الوجود و اثر. وجود يكى بيشتر نيست كه آن هم از آن خداست. اشعهاى از آن بر ديگر موجودات تابيده و آنان را وجود بخشيده. مانند خورشيدى كه شعاعش همه جا را فرا گرفته و اگر نباشد تاريكى فراگير مىشود - مثال خورشيد به جهت ضيق مثال است و الا وجود خداوند قابل تشبيه به هيچ چيز نيست - بنابراين چون پروردگار هست، همه چيز هست. به قول حضرت آيتاللَّه نجابترحمه الله: چون خداوند عالم است، ما عالم هستيم؛ چون او قادر است، ما قادر هستيم؛ چون او حىّ است ما هم حىّ هستيم. همه صفات حسنى از پروردگار است و چون او دارد، ديگران هم دارند.
حضرت علىعليه السلام در خطبه اول نهج البلاغه مىفرمايد:
أَوَّلُ الدّين مَعْرفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرفَتِه التَّصْديقُ به وَ كَمَالُ التَّصْديق به تَوْحيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحيده الْإخْلاصُ لَه: سرآغاز دين، خداشناسى است - به طور اجمالى - و كمال شناخت خدا، باور داشتن - درك قلبى - و كمال باور داشتن خدا، شهادت به يگانگى او )توحيد) است و كمال توحيد، اخلاص است.
علت انكار خدا
خداوند به اين روشنى ظاهر است و وجودش همه عالم را فرا گرفته؛ »أَ فِي اللَّهِ شَكُّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ: آيا در خداوند شكى است، او كه خالق آسمانها و زمين است؟« اما با اين حال گروهى او را نمىبينند و انكارش مىكنند يا آنكه صفات او را نفى مىكنند و غير او را به عنوان معبود خود عبادت مىنمايند، علت اين امر حجاب قلب است؛ يعنى با آنكه خداوند توحيد خود را در فطرت همه انسانها و از جمله اين افراد قرار داده - فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها(روم/30)- با اين حال بعضى آن را پايمال مىكنند و قلب خود را محجوب مىسازند؛ در قسمت پايانى دعاى صباح، امير المؤمنينعليه السلام به ما مىآموزد كه به خدا چنين عرض كنيم: الهى قَلبى مَحجوبٌ و نَفسى مَعيوبٌ و عَقلى مَغلوبٌ و هَوائى غالبٌ و طاعَتى قَليلٌ و مَعصيَتى كَثيرٌ و لِسانى مُقِرٌّ بِالذنوبِ فَكيف حيلَتى يا سَتّارُ العُيوب و يا عَلامُ الغُيوب و يا كاشِفَ الكُروب اِغفِر ذُنوبى كُلَّها بِحُرمَةِ مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّد: خدايا قلب من در حجاب و نفسم سراسر عيب و عقلم شكست خورده و هواى نفسم پيروز و طاعتم اندك و گناهانم بسيار و زبانم معترف به گناهان است. پس چگونه تدبير خود كنم اى پوشاننده گناهان و داننده غيبها و گشاينده سختىها گناهان مرا ببخش.
بنابراين حجاب قلب موجب محجوريت انسان از خدا و گرايش به سوى غير او مىگردد. امام صادقعليه السلام درباره حجاب قلب و راه رفع آن چنين مىفرمايد: لا حجَابَ أَظلَمُ وَ أَوحَشُ بَينَ العَبد وَ بَينَ الرَّبّ منَ النَّفس وَ الهَوَى وَ لَيسَ لقَطعِهِمَا و قَتلهمَا سلاحٌ وَ آلَةٌ مثلُ الاِفتقَار الَى اللَّه وَ الخُشُوع وَ الجُوع وَ الظَّمَأ بالنَّهَار وَ السَّهَرِ باللَّيل: حجابى تاريكتر و وحشتناكتر از نفس و هوا بين بنده و پروردگار وجود ندارد و براى قطع كردن و كشتنش سلاحى و وسيلهاى بهتر از فقر به خدا، خشوع و گرسنگى و تشنگى در روز و شب زندهدارى نيست. ( مستدرك ج 11، ص139، باب 1)
الاِفتقَار الَى اللَّه؛ انسان بايد عجز خود را نسبت به خداى تعالى بشناسد و آن را ظاهر كند. يكى از راههاى شناخت عجز، تذكر و يادآورى اصل و حقيقت خويش است. اين بدن انسان در ابتدا نطفهاى پست بود و در انتها به جيفهاى گنديده تبديل مىشود و در ميانه نيز حامل كثافات است.
شهيد آيتاللَّه دستغيبرحمه الله مىفرمود: شخصى در بازار راه مىرفت و مرتب من من مىزد و از خود تعريف مىكرد كسى به او رسيد و گفت اينقدر دم از منيت نزن بگذار تا حقيقت را برايت بگويم: تو در ابتدا نطفه بودى و حال حامل نجاسات هستى و در آخرت نيز جيفه مردار مىگردى.
توجه به اين حقيقت باعث مىشود انسان خود را بهتر بشناسد و بداند در مقابل پروردگار هيچ است، خوب است انسان كمى درباره آنچه دارد تأمل كند؛ كداميك از اعضا و جوارح خود را خود ساخته يا قدرت نگهدارى كداميك را دارد؟ آيا مىتواند پيرى خود را به تأخير اندازد يا مانع سفيد شدن موهايش شود يا مىتواند به دستگاههاى بدنش دستور دهد هميشه كار كنند؟ آيا كسى مىداند ساعتى ديگر چه بلايى بر سرش مىآيد يا مىتواند خود را از آن حفظ كند؟ آيا مىتواند خود را از تفكرات و تخيلات ناراحتكننده نگه دارد؟ اين عجز، حقيقت انسان است كه اگر متوجه آن شود، پى به فقر و بىچيزى خود مىبرد؛ يا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ اى مردم همگى شما محتاج پروردگاريد و خداوند بى نياز و ستوده است«.
حاصل توجه و يادآورى مكرر فقر و عجز كاستن از تكبر و منيت است. پس اگر كسى از انسان تعريفش كرد بايد بلافاصله متوجه اين فقر شود و از موضع تعريف و تمجيد، به هر شكل ممكن بگريزد - البته نه به گونهاى كه موجب هتك گوينده شود - و اين دعاى اميرالمؤمنينعليه السلام را زمزمه كند: الهى لا تُؤاخِذنى بِما يَقولونَ وَ اجعَلنى أفضَلَ مِمّا يَظُنّون (قسمتى از خطبه 184).
كافى است لحظهاى در ذهن خود آن تعريف را تصديق كند، بلافاصله منيتش پيش مىآيد و موجب مىشود بين او و خداى تعالى حجاب افتد. بىجهت نبود كه كسى همچون حضرت امام خمينىرحمه الله نيز از آنكه تعريفش كنند ناراحت مىشد و مىفرمود: »من هم نفس دارم«. ايشان مدتى در مسجد سلماسى درس مىگفتند، پس از چندى روى زمين نشستن، يك كرسى براى ايشان آوردند كه سه پله داشت، هنگامى كه مىخواستند از اين سه پله بالا روند، چندين بار ذكر »يا اللَّه و يا رَبّاه« را تكرار كردند و بعد هم يادآور چند نكته اخلاقى شدند. اينها همه براى سه پله بالاتر نشستن بود!
اميرالمؤمنينعليه السلام در نامهاى خطاب به عثمان بن حنيف، استاندار بصره مىفرمايند: »و انّما هى نفسى أروضُها بالتقوى لِتَأتِي آمِنَةً يَومَ الخَوفِ الأكبَرِ و تَثبُتَ عَلى جَوانِبِ المَزلَقِ: من نفس خود را با پرهيزكارى مىپرورانم تا در روز قيامت كه هراسناكترين روزهاست در امان ماند و در لغزشگاههاى آن ثابت قدم باشد«. )نهج البلاغه، نامه45، فراز10)
وقتى كسى چون علىعليه السلام اينچنين مىگويد، تكليف سايرين روشن است، مخصوصاً آنها كه صاحب منصب و رياستى هستند و محل رجوع خلق مىباشند!
وَ الخُشُوع؛ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَالَّذينَ هُمْ في صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ(مؤمنونآيات1و2)؛
مقدمه رسيدن به خشوع و ظاهر كردن آن در نماز و مصداق مؤمنين رستگار گشتن، سجدههاى طولانى است. بهترين ذكر براى سجده، همان اذكار ائمه اطهاررحمه الله است. امام موسى كاظمعليه السلام در سجدههاى خود مىفرمودند: عَظُمَ الذَنبُ من عَبدِك فَليَحسُنِ العَفوُ مِن عِندِك(بحار، ج48، ص101) حضرت آيتاللَّه نجابترحمه الله نيز مداومت بسيار بر اين ذكر داشتند و آن را بسيار مىخواندند. حضرت سيد الساجدينعليه السلام نيز در سجدههاى خود چنين مىگفتند: عُبَيدُكَ بِفِنائك مِسكينُك بِفِنائك فَقيرُك بِفِنائك سائلُكَ بِفِنائك(بحار ج 46، ص75)
عبيد به معناى بنده كوچك است و فناء به آستانه در مىگويند.
البته بعضى اذكار و اوراد آثارى به همراه مىآورد كه خواندن آنها در سجده و غير آن براى عموم توصيه نمىشود مخصوصاً براى كسانى كه مربى اخلاق ندارند اما دو ذكر فوق هيچ ضررى ندارند و مداومت بر آنها خشوع را براى انسان به ارمغان مىآورند.
وَ الجُوع وَ الظَّمَأ بالنَّهَار؛ روزه ماه رمضان فرصتى مناسب براى مبارزه با نفس است مخصوصاً در ساعات پايانى روز كه قواى جسمى تحليل مىروند و حال گناه و ظلم از انسان گرفته مىشود و نفس از سركشى مىافتد. هرچند بعضى اوقات، اين رياضتها تأثير عكس مىدهند و نفس را قوىتر مىسازند. اين نيز بدان خاطر است كه انسان بناى خاشعشدن ندارد لذا اجازه نمىدهد طاعات و عبادات تأثير مثبتى بر روى شخص بگذارند.
وَ السَّهَرِ باللَّيل؛ نفسِ بيدار شدن در نيمه شب بسيار سودمند است و آثار بسيار خوبى به همراه دارد در صورت امكان اگر نافلهاى هم بخواند بهتر است. در روايت است كه رسول خداصلى الله عليه وآله فرمودند: صلاة الليل فضيل للرزق و بهاء الوجه و تحسن الخلق: نماز شب رزق را فزونى مىبخشد و صورت را زيبا مىكند و خلق را نيكو مىسازد(بحار، ج84، ص 162). البته غرض از نافله خواندن نبايد زيادى رزق و زيبايى باشد بلكه اين عمل و همه اعمال واجب و مستحب تنها بايد به خاطر رضاى خدا بجا آورده شود و هيچ غرض مادى ديگرى در آن لحاظ نگردد تا نفس مهار شود و قلب از حجاب پاك گردد.
حضرت امام رضاعليه السلام فرمودند: »خداوند به يكى از پيامبران بنى اسرائيل وحى كرد كه چون صبح كردى اول چيز كه پيشت آمد بخورش و دوم را نهان كن و سوم را بپذير و چهارم را نوميد مكن و از پنجم بگريز. فرمود: صبح بيرون شد و كوه سياه بزرگى جلويش در آمد و او ايستاد و گفت: پروردگارم بمن فرموده اين را بخورم و حيران ماند و به خود برگشت و گفت: به فرمان پروردگارم عمل مىكنم و به سويش رفت، تا آن را بخورد و چون نزديكش رسيد كوچك شد و چونش دريافت آن را يك لقمه ديد و خوردش و خوبترين خوراك بود، سپس پيش رفت تا به طشت طلا رسيد و گفت: پروردگارم مرا فرموده اين را نهان كنم و گودالى كند و آن را در آن نهاد و خاك بر آن ريخت، سپس جلو رفت و به ناگاه ديد آن طشت پديدار شده گفت: آنچه پروردگارم بمن فرمود انجام دادم و رفت و ناگاه پرندهاى ديد كه بازى او را دنبال كرده و آن پرنده گرد او گشت گفت: پروردگارم بمن فرموده اين را بپذيرم و آستين گشود و پرنده در آن در آمد آن باز گفت شكارم را گرفتى با اينكه چند روز است دنبال آنم گفت پروردگارم بمن فرموده اين را نااميد نكنم و از رانش تكهاى بريد و نزد آن باز افكند و رفت و چون گذشت به ناگاه به تكه گوشت مردار بودار كرمزادهاى برخورد كرد و گفت: پروردگارم مرا فرموده: از اين بگريزم و گريخت و برگشت. و در خواب ديد كه گويا به او گفته شد: آنچه فرمان يافتى بجا آوردى آيا مىدانى چه بود؟ گفت: نه به او گفته شد: اما كوه خشم است كه در بنده درگيرد خود را نبيند و از گرانى خشم خود را كه خوددارى كند و به خود آيد و خشمش فرو نشيد انجامش لقمه خوشمزه باشد كه آن را خورده و اما طشت نمونه كار خير است كه چون بنده خدا آن را نهان سازد خدا نخواهد جز كه عيانش كند و او را زيورش سازد با آنچه از ثواب ديگر سرا برايش پس اندازد و اما پرنده نمونه مردى است كه نزد تو براى نصيحتى آيد آن را بپذير، و اما باز نمونه كسى است كه براى نيازى نزدت آيد او را نوميد مكن، و اما گوشت گنديده نمونه غيبت است از آن بگريز«. )بحار ج 72، ص250)
بنابراين اگر انسان اعمال خود را خالصاً لوجه اللَّه انجام دهد خداوند هم آثار مادى و معنوى آن را بر او بار مىكند و هم آن عمل را ظاهر مىسازد و صاحب عمل را آبرو مىبخشد. غضب نيز جز پشيمانى ثمره ديگرى ندارد و مهاركردن آن، شادمانى و آرامشى لذتبخش به انسان ارمغان مىدهد. اگر حجاب قلب برطرف شد، به تدريج آثار علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين در انسان ظاهر مىشود. همچنانكه شهيد دستغيبرحمه الله مىفرمود: »نورى در قلب انسان ظاهر مىشود كه به وسيله آن مىتواند پروردگار عالم را درك كند«. اين همان علم است: العِلمُ نورٌ يَقذِفُهُ اللَّه فى قَلبِ مَن يَشاءُ أن يَهديَه: علم نورى است كه خداوند آن را در قلب هر كس كه بخواهد هدايتش كند، داخل مىگرداند. اما اگر اين حجاب باقى بماند موجب مىشود انسان حق را نفهمد و از آن اعراض كند و در نتيجه خدا را با تمام ظهورش نبيند. بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ.
كلامى از شيخ محمّد بهارى
در اصناف مغرورين: بعض از مغرورين علماى اعلامند، و غرور اينها تارةً مِنْ عِلمٍ است، و اما آنانكه از جهت اوّل (از حيث علم) فريفته و گول خوردهاند چند فرقهاند: فرقهاى هستند كه اكتفا به چند كلمهاى از كلام جدال كه در مجالس و محافل به كار آيد كردهاند و از عقايد حقّه يا از مطالب مرتبطه به فقه و عمل بهره ندارند، اينها مثل نخى مانند كه در هوا آويزان شده باشد به هر طرف باد او را حركت دهد رو به آن طرف برود، و احوال اينها معلوم است و فرقه ديگر هستند كه اكتفا كردهاند به بعضى از علوم ادبيه به خيال اينكه اين از مقدمات علوم شرعيه است، عمر خود را فانى در اين كار كرده و حال آنكه از چيزى كه براى آن خلق شده از معارف و غيره ذرهاى بهره ندارد و فرقه ديگرى عمرى تلف كرده و در فقه تنها يا با مقدمات آن كه اصول فقه باشد و هنوز ملتفت نشده كه فقه مقدمه عمل است و عمل مقدمه تهذيب اخلاق است، و اخلاق مقدمه توحيد است، و اين بيچاره در مقدمه اولى گير كرده، تا آخر عمر خود هنوز چند مقدمه مىماند تا به نتيجه برسد، ان شاء اللَّه تعالى در عالم برزخ و الّا مجالى ديگر نيست و طايفهاى اكتفا به اينها نكرده تعمّق كرده در جميع علوم الّا اينكه قوّه عمليه را مُهْمَل گذاشته و اِعراض كرده از تزكيه نفس خود از رذائل خُلقيه و بعضى هم عمل در واضحات اخلاق و شنيدنى آن كردهاند. و اما در مكنونات قلبيه و امورات پيچيده و پنهان چندان دقّتى نكرده چنين شخصى تكبّر مىكند اسم آن را اِعزاز دين مىگذارد و رياء مىكند اسم آن را ارشاد جاهلين مىگذارد. و همچنين همه اينها براى ستودن و گرامى داشتن خود است و خداوند تعالى بر باطن او آگاهى دارد، خصوصاً كه برخى از آنان در اموال يتيمان و فقرا و بيچارگان فرو مىرود و آنها را در راه شهواتِ خود و كسانى كه به عنوان يار و مريد در اطرافش هستند خرج مىكند به گمان اينكه با اين عمل مستحقّ اجر و پاداش فراوان مىگردد چرا كه مىپندارد فقرا را يارى كرده و اغنيا را از مشغول الذمه بودن به حقوق واجب مالى راحت نموده و با يارى طلاب دين، علم را ترويج نموده، و خداوند به درونها آگاه است.
بارى فرقه وُعّاظ هستند، متكلّفند در شرايف ملكات و مُرَغِّبند مردم را در فضايل صفات و مُحَذِّرند از ذَمائم و آفات و حال آنكه خود آن مسكين پُر است از رذائل و خاليست از فضائل، گمان كرده محض قول و عارف شدن بر اصطلاحات و فهميدن معنى الفاظ و عبارات او را داخل در سالكين الى اللَّه مىكند، يا حرف اصلاح خلق و هدايتشان به سوى حق او را مستحق جزاى رب العالمين مىنمايد.
خبر ندارد از حسرت روز قيامت و واقع شدن او بر تأسف و ندامت نخوانده آيه شريفه:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ، كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ
اى كسانى كه گرويدهايد چرا چيزى را كه بدان عمل نمىكنيد بر زبان مىآوريد اينكه بگوييد چيزى را كه عمل نمىكنيد در نزد خداوند مايه خشمى سنگين است«. را و به سمع مبارك وى نرسيده خطاب الهى جلّ شأنُهُ:
عِظ نَفسَكَ ثُمَّ عِظِ النّاسَ وَ الّا فَاسْتَحْىِ مِنّى خويشتن را اندرز ده سپس مردم را وگرنه از من شرم داشته باش.
و فرقه ديگر هستند تهذيب اخلاق كرده و تصفيه نفس از لوث كدورات نموده و نفس را از شواغل و علائق دنيويه استخلاص فرموده و طمع خود را از خلق بسوى حق گردانيده و رحمت و شفقت بر عباد، او را بر هدايت و ارشاد واداشته الّا اينكه بعد از همه اينها شيطان بر او راه پيدا كرده و دعوت خفيّه نموده، كم كم اين مطلب را در او نموده تا قوى گرديده، پس براى مردم در الفاظ و عبارات و حركات متظاهر و ظاهر ساز گرديده. عوام النّاس هم او را تَلَقّى به قبول نمودهاند به طورى كه اختيار اموال و انفس را به او واگذار نموده و خودشان را از جمله خَدَم و عَبيد او مىدانند در اين هنگام لذّت شهوات بر او غالب شود از سر شروع به تلذّذاتِ ترك كرده مىنمايد به خيال اينكه شيطان را ديگر بر او راهى نيست، هيهات، هيهات اگر سالك مسلك نجات بود از كيد شيطان مأمون نمىشد در هيچ حالى از حالات خويش از نيرنگ شيطان خود را در امن نمىدانست بلكه بر ناله و زارى مواظب مىنمود و از خداوند كريم در رفع شيطان يارى مىطلبيد و از نفس خود همواره بر سوء عقيده و بزرگىِ سوء خاتمه ترسان بود از سوء خاتمه به خدا پناه مىبريم(تذكرة المتقين)
|